عبد الملك گفت : تأخير مكن و هم اكنون برخيز . عمر دست به سوى آسمان بر افراشت و گفت : سپاس خداوندى را كه ميان فرزندانم كسى را قرار داده است كه مرا در كار دينم يارى مىدهد . سپس گفت : آرى پسر جان ، نماز ظهر كه بگزارم به منبر مى روم و آشكارا و در حضور مردم آن را بر مى گردانم . عبد الملك گفت : چه كسى ضامن آن است كه تا ظهر زنده بمانى وانگهى چه كسى ضامن آن است كه بر فرض تا ظهر زنده بمانى ، نيت تو دگرگون نشود . عمر بن عبد العزيز همان دم برخاست و بر منبر رفت و براى مردم خطبه خواند و سهله را برگرداند .
گويد : چون عمر بن عبد العزيز بنى مروان را به برگرداندن مظالم وا داشت ، عمر بن وليد بن عبد الملك براى او نامهاى با لحن درشت نوشت كه برخى از آن چنين بود : همانا تو بر خليفههاى پيش از خود عيب مى گيرى و به سبب كينه با آنان و دشمنى نسبت به فرزندان ايشان ، به روشى غير از روش ايشان كار مى كنى و پيوند خويشاوندى را كه خداوند فرمان به پيوستگى آن داده است ، بريدى و به اموال و ميراثهاى قريش دست يازيدى و با زور و ستم آن را در زمرهء اموال بيت المال در آوردى . اى پسر عبد العزيز از خدا بترس و مراقب باش كه اهل بيت خود را به ظلم و ستم كردن بر ايشان ويژه كردى ، آرى سوگند به خدايى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به آن همه خصايص مخصوص فرموده است با اين ولايت خود كه از نخست هم آن را براى خود مايهء گرفتارى مى دانستى ، از خداوند دور تر شدى ، از پارهاى كارهاى خود دست كوتاه كن و بدان كه در ديدگاه و اختيار پروردگار نيرومند درهم شكننده هستى و هرگز تو را بر اين كارها كه در آن هستى ، رها نمى فرمايد .
گويند : عمر بن عبد العزيز پاسخ او را چنين نوشت : اما بعد ، نامهات را خواندم و هم اكنون پاسخت را همان گونه مى دهم . اى پسر وليد ، آغاز كارت چنين بود كه مادرت نباته كنيزى از قبيلهء سكون يمن بود كه در بازارهاى حمص مى گشت و به دكانها سر مى زد و خداوند به كار او داناتر است ، سر انجام او را ذبيان بن ذبيان در زمرهء غنايم مسلمانان خريد و به پدرت هديه داد كه به تو باردار شد ، چه حامل و محمول نكوهيدهاى ، و هنگامى كه پرورش يافتى ستمگرى ستيزگر بودى و اينك مى پندارى كه من از ستمگرانم زيرا تو را و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٥