تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
گفت : اى امير مؤمنان از تو مى خواهم به حكم كتاب خدا حكم كنى . عمر بن عبد العزيز پرسيد كار تو چيست و چه مى خواهى گفت : عباس بن وليد بن عبد الملك ، ملك مرا غصب كرده است ، عباس نشسته بود . عمر بن عبد العزيز به او گفت : اى عباس چه مى گويى گفت : امير المؤمنين وليد آن را به من بخشيده و در اين مورد قباله نوشته است . عمر بن عبد العزيز به آن مرد ذمى گفت : تو چه مى گويى گفت : اى امير المؤمنين از تو مى خواهم حكم كتاب خدا را رعايت كنى . عمر گفت : آرى به جان خودم سوگند كتاب خدا سزاوارتر براى پيروى از كتاب وليد است ، اى عباس ملك او را بر او برگردان . و عمر بن عبد العزيز هيچ مظلمه‌اى را در دست اهل بيت خود باقى نگذاشت و يكى يكى پس داد . ابن درستويه از يعقوب بن سفيان از جويرية بن اسماء نقل مىكند كه مى گفته است : پيش از آن كه عمر بن عبد العزيز به خلافت برسد ، ملك آباد و معروف سهله در منطقه يمامه در اختيارش بود كه ملكى بسيار بزرگ و غلات بسيار داشت و زندگى عمر بن عبد العزيز و خانواده‌اش از درآمد آن اداره مى شد . همين كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد به وابسته خود مزاحم كه مرد فاضلى بود گفت : تصميم گرفته‌ام سهله را به بيت المال مسلمانان برگردانم . مزاحم گفت : آيا مى دانى شمار فرزندان تو چند است آنان اين همه‌اند . گويد : چشمهاى عمر بن عبد العزيز به اشك نشست و اشك سرازير شد و با انگشت ميانهء خود اشكهايش را پاك كرد و مى گفت : آنان را به خدا مى سپارم و به او وا مى گذارم . مزاحم از پيش عمر نزد عبد الملك پسر عمر بن عبد العزيز رفت و گفت : آيا مى دانى پدرت چه تصميمى گرفته است او مى خواهد سهله را به بيت المال مسلمانان برگرداند . عبد الملك گفت : تو به او چه گفتى گفت : شمار فرزندانش را ياد آور شدم و او شروع به گريستن كرد و گفت آنان را به خدا وا مى گذارم . عبد الملك گفت : از لحاظ دينى چه بد وزيرى هستى . آن گاه از جاى برخاست و به درگاه پدر آمد و به حاجب گفت : براى او اجازه بخواهد . حاجب گفت : او هم اكنون براى خواب نيمروزى سر بر بالش نهاده است . عبد الملك گفت : براى من از او اجازه بخواه . گفت : آيا بر او رحم نمى كنيد ، در همهء ساعات شبانه روز جز همين ساعت براى استراحت ندارد ، عبد الملك با صداى بلند گفت : اى بى مادر براى من اجازه ورود بگير . عمر بن عبد العزيز گفتگوى آنان را شنيد و گفت : به عبد الملك اجازه ورود بده . همين كه عبد الملك وارد شد گفت : پدر چه تصميمى گرفته‌اى گفت : مى خواهم سهله را به بيت المال مسلمانان برگردانم .