مسجد رفتم ، ديدم عمر بن عبد العزيز بر منبر است . او نخست حمد و ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : همانا آنان - يعنى خليفگان اموى پيش از او - عطاهايى به ما دادهاند كه نه براى ما گرفتن آن روا بوده است و نه براى آنان بخشيدن آن اموال بر ما جايز بوده است . و من اينك مى بينم كه در آن مورد كسى جز خداوند از من حساب نخواهد خواست و به همين سبب نخست از خودم و سپس خويشاوندان نزديكم شروع مى كنم . اى مزاحم بخوان و مزاحم شروع به خواندن نامههايى كرد كه همگى اسناد اقطاعات در نواحى مختلف بود . آن گاه عمر آن قبالهها را گرفت و با قيچى ريز ريز كرد و اين كار تا هنگام اذان ظهر ادامه داشت . فرات بن سائب روايت مىكند كه فاطمه دختر عبد الملك بن مروان كه همسر عمر بن عبد العزيز بود گوهرى گرانبها داشت كه پدرش به او بخشيده بود و هيچ كس را چنان گوهرى نبود . چون عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد به او گفت : يكى از اين دو پيشنهاد را انتخاب كن يا آن گوهر و زيورهاى خود را به بيت المال مسلمانان برگردان يا به من اجازه بده از تو جدا شوم كه خوش نمى دارم من و تو و آن گوهر و زيور در يك خانه جمع باشيم . فاطمه گفت : من تو را انتخاب مى كنم و نه تنها بر آن گوهر بلكه اگر چند برابر آن هم از من بود ، و دستور داد آن گوهر را به بيت المال برگردانند .
چون عمر مرد و يزيد بن عبد الملك خليفه شد به خواهرش فاطمه گفت : اگر مى خواهى آن را به تو برگردانم گفت : هرگز نمى خواهم كه من به هنگام زندگى عمر بن عبد العزيز با ميل از آن گذشت كردهام ، اينك پس از مرگ او آنها را پس بگيرم نه به خدا سوگند هرگز . يزيد بن عبد الملك كه چنين ديد آنها را ميان فرزندان و زنان خويش تقسيم كرد .
سهيل بن يحيى مروزى ، از پدرش ، از عبد العزيز نقل مىكند كه مى گفته است همين كه جسد سليمان را به خاك سپردند ، عمر بن عبد العزيز به منبر رفت و گفت : اى مردم من بيعت شما را از گردن خود برداشتم . مردم يك صدا فرياد بر آوردند كه ما تو را برگزيدهايم ، عمر بن عبد العزيز به خانهاش رفت و فرمان داد پردهها و فرشهاى گرانبهايى را كه براى خليفگان گسترده مى شد ، جمع كردند و به بيت المال بردند . آن گاه منادى او بيرون آمد و گفت هر كس از دور و نزديك كه فرياد خواهى و دادرسى از امير المؤمنين دارد بيايد . مردى از اهل ذمه حمص كه همهء موهاى سر و ريش او سپيد بود ، برخاست و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٣