تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
را دشنام مىدهد ، كسى شكايت خود را طرح و گزارش مىكند و من آن را رسيدگى و مالش را به او بر مى گردانم . وهيب بن ورد مى گويد : مروانيان بر در خانهء عمر بن عبد العزيز جمع شدند و به يكى از پسرانش گفتند : به پدرت بگو اجازه ورود به ما بدهد و اگر اجازه نداد ، پيامى از ما به او برسان . عمر بن عبد العزيز به آنان اجازه ورود نداد و گفت : بگو پيام خود را بگويند . آنان گفتند : به پدرت بگو خليفگان پيش از تو قدر و منزلت ما را مى شناختند و به ما عطا مى كردند . و حال آنكه پدرت ما را از آنچه كه در اختيار اوست محروم ساخته است . او پيش پدر برگشت و پيام ايشان را رساند ، عمر بن عبد العزيز گفت : پيش آنان برو و بگو « من اگر عصيان پروردگارم كنم از عذاب روز بزرگ سخت مى ترسم . » سعيد بن عمار از قول اسماء دختر عبيد نقل مىكند كه مى گفته است : عنبسة بن سعيد بن عاص پيش عمر بن عبد العزيز آمد و گفت : اى امير المؤمنين ، خليفگان پيش از تو عطاهايى به ما مى دادند كه تو آن را از ما باز داشته‌اى و من عائله‌مندم و آب و زمينى دارم ، اجازه فرماى به آنجا روم و هزينهء نان خورهاى خود را به دست آورم . عمر گفت : آرى ، محبوب ترين شما در نظر ما كسى است كه هزينهء خود را از ما كفايت كند . عنبسه بيرون رفت همين كه نزديك در رسيد عمر بن عبد العزيز او را صدا كرد كه اى ابو خالد ، ابو خالد برگشت ، عمر به او گفت : از مرگ بسيار ياد كن كه اگر در فقر و گرفتارى باشى ، زندگى را بر تو آسان مى دارد و اگر در فراخى و آسايش باشى ، آن را بر تو اعتدال مى بخشد . عمر بن على بن مقدم مى گويد : پسرك سليمان بن عبد الملك به مزاحم گفت : مرا با امير المؤمنين كارى است ، مزاحم براى او اجازه گرفت و او را به حضور عمر بن عبد العزيز برد . پسرك گفت : اى امير المؤمنين ، چرا زمين مرا گرفته‌اى گفت : پناه به خدا كه من زمينى را كه بر طبق مقررات اسلامى از آن كسى باشد بگيرم . پسرك گفت : اين قبالهء من است و آن را از آستين خود بيرون آورد و عمر آن را خواند و گفت : اصل اين زمين از چه كسى بوده است گفت : از مسلمانان . عمر بن عبد العزيز گفت : پس در اين صورت مسلمانان بر آن سزاوارترند . پسرك گفت : قباله‌ام را پس بده . عمر گفت : اگر اين قباله را پيش من نياورده بودى آن را مطالبه نمى كردم اما اينك كه آن را پيش من آورده‌اى ،