رفت . خالد بن ريان سالار شرطه وليد ، خود را به عمر بن عبد العزيز رساند و گفت : چه چيزى تو را واداشت كه با امير مؤمنان اين گونه سخن بگويى من دسته شمشيرم را در دست داشتم و منتظر بودم چه هنگامى فرمان به زدن گردنت مىدهد . عمر گفت : بر فرض كه به تو فرمان مى داد آن را انجام مى دادى گفت : آرى . چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، خالد بن ريان در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود آمد و بالا سر او ايستاد .
عمر به او نگريست و گفت : اى خالد شمشيرت را كنار بگذار كه تو در هر فرمانى كه ما بدهيم فرمان بردارى . مقابل عمر دبيرى نشسته بود كه دبيرى وليد را هم عهدهدار بود ، به او هم گفت : قلمت را بر زمين بگذار كه با آن هم سود مى رسانى و هم زيان ، بار خدايا من اين دو را فرو نهادم آنان را به رفعت مرسان و به خدا سوگند خالد و آن دبير از آن پس تا هنگامى كه مردند ، فرومايه و زبون بودند .
غزالى در كتاب احياء علوم الدين مى نويسد : همين كه زهرى به درگاه خليفه پيوست و با قدرتمندان در آميخت يكى از برادران دينى او برايش چنين نوشت : اى ابا بكر ، خداوند ما و تو را از فتنهها به سلامت دارد ، تو گرفتار حالتى شدهاى كه براى هر كس كه تو را مى شناسد ، شايسته است براى تو دعا كند و بر تو رحمت آورد . كه تو پيرى سالخورده شدهاى نعمتهاى خداوند نسبت به تو از آنچه از كتاب خود به تو فهمانده و از سنت پيامبرش آموزش داده ، بسيار سنگين است و بار گرانى بر دوش توست . خداوند از علما اين چنين عهد و پيمان نگرفته بلكه فرموده است : « براى آنكه آن را بر مردم روشن سازيد و پوشيده مداريدش » ، و بدان سادهترين كارى كه مرتكب شدهاى و سبك ترين گناهى كه بر دوش كشيدهاى ، اين است كه انيس تنهايى ستمگران شدهاى و با نزديك شدن به كسى كه حق را انجام نمى دهد ، راه گمراهى را آسان پيمودهاى . ستمگران با نزديك ساختن تو به خودشان باطلى را رها نكردهاند ، بلكه تو را به صورت محورى در آوردهاند كه سنگ آسياب ستم ايشان بر گرد تو مى گردد و تو را پلى قرار دادهاند كه براى رسيدن به گناه خود از آن مى گذرند و نردبانى براى وصول به گمراهى خويش گرفتهاند . وانگهى در پناه نام تو در دل عالمان شك مى افكنند و دلهاى نادانان را در پى خود مى كشند ، آنچه كه براى تو آباد كردهاند در قبال
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٢