گفت : نخست آنچه را مى گويم گوش كن ، بر حذر باش كه مرا ستايش نكنى كه من از تو به خويشتن آشناترم ، و اگر مى خواهى مرا تكذيب كنى كه براى كسى كه او را تكذيب مى كنند ، رأيى نيست و اگر مى خواهى در بارهء كسى سخن چينى كنى ، من سخن چينى را دوست نمى دارم . آن مرد گفت : آيا امير المؤمنين اجازه بازگشت مىدهد گفت : هر گاه مى خواهى برو . يكى از شاعران چنين سروده است : « به جان خودت كه دشمن امير او را دشنام نداده است ، بلكه آن كس كه آن خبر را به امير مى رساند او را دشنام داده است . » ابن ابى الحديد در شرح اين جمله كه امير المؤمنين فرموده است : « همانا كه بخل و ترس و آزمندى گر چه خوى هاى مختلفى است ولى در سوء ظن داشتن نسبت به خدا هر سه مشترك هستند » ، مى گويد : سخنى پر ارزش و فراتر از سخن همه حكيمان است .
مى فرمايد اين سه خوى و خصلت داراى فصل مشتركى است كه سوء ظن نسبت به خداوند است ، زيرا شخص ترسو با خود مى گويد اگر جلو بروم و اقدام كنم ، كشته مى شوم ، و بخيل مى گويد اگر خرج كنم و ببخشم ، فقير مى شوم ، و آزمند مى گويد اگر كوشش و جديت نكنم آنچه را كه مى خواهم به آن برسم ، از دست مى دهم ، و بازگشت اين امور و ريشهء آن در بدگمانى نسبت به خداوند است كه اگر آدمى نسبت به خدا خوش گمان و يقين او راست باشد به خوبى مىداند كه اجل و روزى و توانگرى و نيازمندى همه مقدر است و هيچ يك از آنها بدون قضاى خداوند متعال نخواهد بود .
ضمن شرح جمله « همانا بدترين وزيران تو آنانى هستند كه پيش از تو وزير اشرار بودهاند » پس از استشهاد به يكى دو آيهء قرآن مجيد ، داستان تاريخى زير را آورده است : مردى از خوارج را پيش وليد بن عبد الملك آوردند ، وليد از او پرسيد در بارهء حجاج چه مى گويى گفت : مى خواهى چه بگويم ، مگر جز اين است كه او يكى از خطاهاى تو و شررى از شعله تو است ، خداوند تو را و همراه تو حجاج را لعنت كناد و شروع به دشنام دادن به آن دو كرد . وليد به عمر بن عبد العزيز نگريست و گفت : در بارهء اين مرد چه مى گويى عمر گفت : چه بگويم ، مردى است كه شما را دشنام داده است ، اگر مى خواهيد دشنامش دهيد همان گونه كه به شما دشنام داده است و يا او را عفو كنيد . وليد خشمگين شد و به عمر بن عبد العزيز گفت : تو را جز خارجى نمى پندارم . عمر بن عبد العزيز گفت : من هم تو را جز ديوانهاى نمى پندارم و برخاست و خشمگين بيرون
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢١