ضمن شرح اين جمله « ثم الصق بذوى المروآت و الاحساب . . . » ، « آن گاه به كسانى توجه كن كه از خاندانهاى با مروت و و الا گهرند . » ، ابن ابى الحديد نامهاى را كه اسكندر به ارسطو نوشته است و پاسخ ارسطو را به او نقل كرده و چنين گفته است : و شايسته است در اين مورد پاسخى را كه ارسطو براى اسكندر در باب محافظت و نگهدارى افراد خانوادهدار و والاتبار نوشته و پيشنهاد كرده است كه آنان را به رياست و اميرى ويژه دارد و از آنان به مردم عامه و سفلگان مراجعه نكند ، بياوريم كه تأييدى در مورد سخن امير المؤمنين على عليه السّلام و وصيت اوست .
چون اسكندر ايران شهر را كه همان عراق و كشور خسروان است ، گشود و داراى پسر دارا را كشت ، براى ارسطو كه در يونان بود چنين نوشت : اى حكيم از ما بر تو سلام باد و سپس هر چند گردش افلاك و علتهاى آسمانى چندان ما را در كارها كامياب كرده است كه مردم مسخر فرمان ما شدهاند ولى به سبب نياز ما به حكمت و دانش تو ، اينك آن را بهتر احساس مى كنيم ، ما منكر فضل تو نيستيم و اقرار به منزلت تو داريم و در مشورت با تو و اقتداء به انديشهء تو و اعتماد به امر و نهى تو احساس آرامش مى كنيم كه مزه آن نعمت را چشيدهايم و بركت آن را آزمودهايم . آن چنان كه به سبب گوارا بودن آن در نظر ما و رسوخ آن در ذهن و خرد ما ، پند و اندرز تو براى ما همچون غذا شده است و همواره بر آن اعتماد مى كنيم و رشتهء فكر خود را با آن مدد مى دهيم ، همچون جويبارها كه از بارش باران درياها مدد مى گيرد و همان گونه كه شاخهها بر تنه و ريشه درخت متكى است و چون نيرو گرفتن انديشههاى پسنديده از يكديگر است . و همانا چندان فتح و ظفر و پيروزى براى ما صورت گرفته است و چندان دشمن را درمانده ساختهايم كه گفتار از وصف آن ناتوان است و زبان آن كس كه نعمت به او ارزانى شده است ، از سپاس كوتاه است و فرو مى ماند . از جمله اين فتوح آن است كه از سرزمينهاى سوريه و جزيره گذشتيم و به بابل و سرزمين پارس رسيديم و همين كه نزديك آن ديار و مردمش بوديم چيزى نگذشت كه تنى چند از پارسيان سر پادشاه خود را براى من هديه آوردند ، به اميد آنكه در پيشگاه ما به حظّ و بهرهاى رسند .
ما به سبب بى وفايى و كمى رعايت حرمت و بد رفتارى ايشان فرمان داديم آنان را بر دار آويختند . سپس دستور داديم همهء شاهزادگان و آزادگان و افراد شريف را جمع كردند . مردانى ديدم تنومند و سخت با خرد كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٤