تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
از آن زارى كه جان مرتضى كرد * غريو از مرقد زهرا ، برآمد ز بهر ماتم آل محمد * ز روح انبيا ، غوغا برآمد « 1 »
* * *
آدم درين عزا به غم و غصه مبتلاست * كشتى نوح ، غرقهء توفان ابتلاست رنگين چراست پيرهن موسوى ز نيل * وز دست غصّه ، جبّه عيسى چرا قباست ؟ گويا براى ماتم سلطان دين حسين * چندين خروش و ولوله در خيل انبياست اينها ، غم از براى دل مصطفى خورند * آن خود چه حسرت است كه در جان مصطفىست گر مرتضى بگريد ازين غصه ، درخور است * ور فاطمه بنالد از اين حالها ، رواست سوزش نه بر زمين بود و بس ، كه بر سپهر * در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست « 2 »
* * *
خاك را ، كز خون آن شهزاده رنگين كرده‌اند * جمله حوران ، سرمهء چشم جهان‌بين كرده‌اند گذر فتاد به سر وقت كشتگان غمت * هزار جان گرامى فداى هر قدمت فكند سرِ و قدت بر من از كرم سايه * مباد از سر من دور سايهء كرمت « 3 »
* * *
چو درياى هيجا درآمد به جوش * ز مردان جنگى برآمد خروش ز خون دليران و ، گرد سپاه * زمين گشت سرخ و ، هوا شد سياه « 4 »
* * *
اى كوفيان ! چو سر ز تن من جدا كنيد * بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد چون كاروان به جانب مكه روان شود * پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد گوييد كز براى خدا ، بهر يادگار * نزد حسين ، جامهء پرخون نشان بريد رحمى بر آب چشم يتيمان من كنيد * آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد چون طفلكان من ، خبر من طلب كنند * از من تحيتى سوى آن طفلكان بريد « 5 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 292 . ( 2 ) . همان ، ص 307 . ( 3 ) . همان ، ص 281 . ( 4 ) . همان ، ص 283 . ( 5 ) . همان ، ص 291 .
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 82 | محمد على مجاهدى