از آن زارى كه جان مرتضى كرد * غريو از مرقد زهرا ، برآمد
ز بهر ماتم آل محمد * ز روح انبيا ، غوغا برآمد « 1 »
* * *
آدم درين عزا به غم و غصه مبتلاست * كشتى نوح ، غرقهء توفان ابتلاست
رنگين چراست پيرهن موسوى ز نيل * وز دست غصّه ، جبّه عيسى چرا قباست ؟
گويا براى ماتم سلطان دين حسين * چندين خروش و ولوله در خيل انبياست
اينها ، غم از براى دل مصطفى خورند * آن خود چه حسرت است كه در جان مصطفىست
گر مرتضى بگريد ازين غصه ، درخور است * ور فاطمه بنالد از اين حالها ، رواست
سوزش نه بر زمين بود و بس ، كه بر سپهر * در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست « 2 »
* * *
خاك را ، كز خون آن شهزاده رنگين كردهاند * جمله حوران ، سرمهء چشم جهانبين كردهاند
گذر فتاد به سر وقت كشتگان غمت * هزار جان گرامى فداى هر قدمت
فكند سرِ و قدت بر من از كرم سايه * مباد از سر من دور سايهء كرمت « 3 »
* * *
چو درياى هيجا درآمد به جوش * ز مردان جنگى برآمد خروش
ز خون دليران و ، گرد سپاه * زمين گشت سرخ و ، هوا شد سياه « 4 »
* * *
اى كوفيان ! چو سر ز تن من جدا كنيد * بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد
چون كاروان به جانب مكه روان شود * پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد
گوييد كز براى خدا ، بهر يادگار * نزد حسين ، جامهء پرخون نشان بريد
رحمى بر آب چشم يتيمان من كنيد * آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد
چون طفلكان من ، خبر من طلب كنند * از من تحيتى سوى آن طفلكان بريد « 5 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 292 .
( 2 ) . همان ، ص 307 .
( 3 ) . همان ، ص 281 .
( 4 ) . همان ، ص 283 .
( 5 ) . همان ، ص 291 .