نشسته به زين چون يكى اژدها * سر بارگى كرده بر وى رها
نه اسبى ، عقابى برانگيخته * نه تيغى ، نهنگى درآويخته « 1 »
* * *
عباس على است شير غازى * از بيشهء خسرو حجازى
آورده به زير ران و ، در دست * آب يمنّى و ، باد تازى
سر مىبازم ، مگر بيابم * نزديك خداى ، سرفرازى
بر آل نبى سپه كشيدن * كارى است كه نيست كار بازى
غافل مشويد از آنكه نبوَد * بيهوده سخن بدين درازى « 2 »
* * *
اگر كاست دشمن ز من دست راست * ز دين و ز مرديم ، چيزى نكاست
زنم تيغ و ، ننديشم از مرگ هيچ * كه بىآب برگشتن من خطاست
اگر آب يابم و گرنه ، كنون * سر اندر سرآب كردن رواست « 3 »
* * *
موج زن مىبينم از هر ديده توفان غمى * مىرسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى
اهل عالم را نمىدانم چه كار افتاده است ؟ * اين قدر دانم كه درهم رفته كار عالمى « 4 »
* * *
هر صبح اگر نه تعزيت مفخر الهدى است * پيراهن كبود فلك غرق خون چراست ؟
گر آفتاب شرع نه در آب مىرود * بر قامت سپهر ، چرا پيرهن قباست ؟
گر در فراق آن رخ گلگون نسوخت زار * خورشيد را چرا رخ لعلى چو كهرباست ؟ « 5 »
* * *
هامش
( 1 ) . همان ، ص 380 .
( 2 ) . همان ، ص 417 .
( 3 ) . همان ، ص 418 .
( 4 ) . همان ، ص 342 .
( 5 ) . همان ، ص 342 .