رخى كه بوسهگه شاه انبيا باشد * به خاك و خون شده پنهان كجا روا باشد ؟ !
كسى كه چشمهء كوثر ، عطاى جدّ وى است * به دشت كرب و بلا تشنه لب چرا باشد ؟
روا بود كه جگر گوشهء رسول خداى * فتاده غرقه به خون ، سر ز تن جدا باشد ؟
به مراد دل خود من ز سر قبر نبى * به سوى هيچ سفر ، دان كه مقيد نروم
گر خزانى سويم از لعل و زبرجد آرند * من بدان لعل و زبرجد ، زبرجد نروم
ليكن از جور اعادى ز چنين جا و مقام * بايدم رفت ، و ليكن به دل خود نروم « 1 »
* * *
گردون ، همه اسباب غمم مىسازد * وز من به كسى دگر نمىپردازد
از خاك در جد خودم ، دور انداخت * چون باد به گرد عالمم مىتازد « 2 »
* * *
دولت وصل تو دايم ز خدا مىجستيم * كعبهء كوى تو ، از راه صفا مىجستيم
هر سحرگاه ، به اخلاص تمام از سر صدق * دست برداشته بوديم و تو را مىجستيم
طاق ابروى تو ، كآن قبلهء مشتاقان است * گاه و بيگاه به محراب دعا مىجستيم « 3 »
* * *
ز تو ، رايت دولت افراختن * ز ما ، لشكرى بيكران ساختن
سپاهى چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست
چو با تيغ ، آهنگ خون آورند * سر آسمان بر زمين آورند « 4 »
دايم ز جوى ديدهء ما آب مىرود * بهر نهال تشنهء صحراى كربلا
اى دل ! فغان برآر كه درمانده گشته است * شهزادهء دو كون به غمهاى كربلا « 5 »
* * *
هامش
( 1 ) . همان ، ص 257 .
( 2 ) . همان ، ص 257 .
( 3 ) . همان ، ص 258 .
( 4 ) . همان ، ص 260 .
( 5 ) . همان ، ص 266 .