كاش از حديث بزم يزيد و ، شه شهيد * دل ؛ خون شدى ، ز ديدهء حسرت برون شدى
گر شور شام را ، به حكايت درآورند * آشوب بامداد قيامت ، برآورند
11
اى چرخ ! تا درين ستم آباد ، كردهاى * پيوسته خانه ستم ، آباد كردهاى !
بنياد عدل و داد ، بسى دادهاى به باد * زين پايهء ستم كه تو بنياد كردهاى
تا دادهاى ، به دشمن دين كام دادهاى * يا خاطرى ز نسل خطا ، شاد كردهاى
از روده معاويه و ، زاده زياد * تا كردهاى ، به عيش و طرب ياد كردهاى
آبى ، نصيب حنجر سرچشمه حيات * از چشمهسار خنجر فولاد كردهاى !
سرحلقه ملوك جهان را به عدل و داد * در بند ظلم و ، حلقه بيداد كردهاى
اى كجروش ، به پرورش هر خسى ، بسى * جور و جفا به شاخه شمشاد كردهاى
تا برق كين به گلشن ايمان و دين زدى * آفاق را ، چو رعد پر از داد كردهاى
چون شكوهء تو را به درِ داور آورند * دود ، از نهاد امكان برآورند
12
خاموش ( مفتقر ) ! كه دلِ دهر آب شد * وز سيل اشك ، عالم خراب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه از اين شعر شعلهبار * آتش به جان مرد و زن و شيخ و شاب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه ازين راز دل گداز * صاحبدلى نماند مگر دل كباب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه ز برق نفير خلق * دود فلك برآمد و خَرقِ حجاب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه بسيط زمين ز غم * غرق محيط خون شد و ، در اضطراب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه ز بيتابىِ ملك * چشم فلك سرشك فشان چون سحاب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه ز دود دل مسيح * خورشيد را به چرخ چهارم ، نقاب شد
خاموش ( مفتقر ) ! كه درين ماتم عظيم * آدم به تاب آمد و ، خاتم ز تاب شد
كس جز شهيد عشق ، وفايى چنين نكرد * وز دل قبول بار جفايى چنين ، نكرد