در گنبد بلند فلك ، نالهء ملك * افكند در صوامع « 1 » لاهوتيان شرار
عقل نخست نقش جهان را به گريه شست * و اندر عقول زد شرار از آه شعله بار
يكباره سوخت همچو سپند از غمش خليل * آمد دوباره نوح به توفان غم دچار
در طور غم ، كليم شد از غصّه : دل دو نيم * و اندر فلك مسيح چنان شد كه روى دار
سر حلقه عقول ، چو بر نى مقام كرد * قوس صعود عشق ، ظهورى تمام كرد
7
در ناكسان چو قافله بيكسان فتاد * يك بوستان ز لاله ، به دست خسان فتاد
يك رشتهاى ز دُرّ يتيم گرانبها * در دست ظلم سنگدلان ، رايگان فتاد
يك حلقهاى ز منطقهء چرخ معدات * در حلقه اسيرى و جور زمان فتاد
ز آن پس ، گذار دسته دستان « 2 » دلستان * در بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
هر بيدلى به ناله شد از داغ لالهاى * هر بلبلى به ياد گلى در فغان فتاد
ناموس حق ز جلوه طاووس كبريا * گشت آن چنان ، كه مرغ دلش ز آشيان فتاد
قمرىصفت ، بر آن گل گلزار معرفت * ناليد آن قدر كه ز تاب و توان فتاد
ياقوت خون ز جزع يمانى بر او فشاند * يادش چو ز آن عقيق لبِ دُر فشان فتاد
پس كرد روى خويش سوى روضه رسول * كاى جدِّ تاجبخش من ! اى رهبر عقول :
8
اين لؤلؤ تر و دُرِ گلگون ، حسين توست * وين خشك لعلِ غرقه در خون ، حسين توست
اين مركز محيط شهادت ، كه موج خون * افشانده تا به دامن گردون ، حسين توست
اين نيّرى كه كرده به درياى خون غروب * وز شرقِ نيزه ، سر زده بيرون حسين توست
اين مصحفِ حروف مقطّع ، كه ريخته * اجزاى او به صفحهء هامون ، حسين توست
اين مظهر تجلّى بىچند و چون ، كه هست * از چند و چون جراحتش افزون ، حسين توست
هامش
( 1 ) . جمع صومعه ، در اينجا مطلق عبادتگاه .
( 2 ) . در لغت به معناى سرود آمده ، به بلبل از همين جهت هزاردستان گويند و در اينجا بايد به همين معنا عنايت شود .