اين گوهر ثمين كه به خاك است و خون ، دفين * مانند اسم اعظم مخزون ، حسين توست
اين هادى عقول ، كه در وادى غمش * عقل جهانيان شده مجنون ، حسين توست
اين كشتى نجات ، كه توفان ماتمش * اوضاع دهر كرده دگرگون ، حسين توست
آن گاه رو به خلوت امُّ المُصاب كرد * وز سوز دل به مادر دلخون خطاب كرد
9
اى بانوى حجاز ! مرا بينوا ببين * چون نى ، نواكنان ز غم نينوا ببين
اى كعبه حيا به مناى وفا ، بيا * قربانيان خويش به كوه صفا ببين
نورستگان خويش ، سراسر بريده سر * وز خونِ نو خطان به سراپا حنا ببين
در خاك و خون تپان مهِ رخسار شه نگر * رنگ جفا بر آينه حقنما ببين
بر نخل طور سرِّ انا اللّه را نگر * وز روى نى ، تجلّى ربُّ العُلى ببين
اى خفته نهفته اندر حجاب قدس * برخيز و بىحجابى ما برملا ببين
زنجير جور و سلسله عدل را قرين ! * توحيد را به حلقه شرك ، آشنا ببين !
پرگار كفر ، نقطه اسلام را محيط * دين را ، مدار دايرهء اشقيا ببين
اى مادر ! از يزيد و ، از ابن زياد داد * از آن ، كه اين اساس ستم را نهاد داد !
10
كاش آن زمان سراى طبيعت نگون شدى * وز هم گسسته رابطهء كاف و نون شدى
كاش آن زمان كه كشتى ايمان به خون نشست * فُلك و فلك ز موج غمش غرق خون شدى
كاش آن زمان كه رايت دين بر زمين فتاد * زرين لواى چرخ برين ، واژهگون شدى
كاش آن زمان كه عين عيان شد به خون تپان * سيلاب خون روان ز عيون عيون « 1 » شدى
كاش آن زمان كه گشت روان كاروان غم * ملك وجود را به عدم رهنمون شدى
كاش آن زمان ز سلسله خيل بيكسان * يك حلقه ، بندِ گردن گردونِ دون شدى
كاش آن زمان كه زد مهِ يثرب به شام ، سر * چون شام ، صبح روى جهان تيرهگون شدى
هامش
( 1 ) . چشمهساران چشمها .