آن رهبر عقول كه صد همچو عقل پير * در وادى غمش نتوان يك قدم زنند
ماء معين چو زهر شود در مذاق دهر * گر از لبان تشنه او لب به هم زنند
وز شعله سرادقِ گردون قبابِ او * بر قبّه سرداق گردون علم زنند
سيل سرشك و اشك دمادم روان كنند * گر ز اشك چشم سيّد سجّاد دم زنند
تا حشر دل شود به كمند غمش اسير * گر ز اهل بيت او سخن از بيش و كم زنند
كلك قضاست از رقم اين عزا ، كليل * لوح قدر فرو زده رخساره را به نيل
5
سهم قدَر ز قوس قضا دلنشين رسيد * در مركز محيط رضا ، تير كين رسيد
كرد آن سه شعبه نقطه توحيد را دونيم * وز شش جهت فغان به سپهر برين رسيد
سرّ مصون ز مَكمَن غيب آشكار شد * ز آن ناوكى كه بر دل حقِّ مبين رسيد
بازوى كفر و طعنه كفّار شد قوى * ز آن طعنِ نيزهاى كه به پهلوى دين رسيد
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت * ز آن سوز و سازها كه به شمع يقين رسيد
آمد به قصد كعبه مقصود پيل مست * ديو لعين به قهبط « 1 » روح الامين رسيد
افعىصفت ، گرفت سر از گنج معرفت * بدگوهرى به مخزن دُرِّ ثمين رسيد
آن نفس مطمئنّه حياتى ز سر گرفت * ز آن نفخهاى كه در نفس آخرين رسيد
مستغرق جمال ازل گشت لايزال * نوشيد از زلال لقا ، شربت وصال
6
شد نوكِ نى چو نقطه ايجاد را ، مدار * از دور مانده ، دائرةُ اللّيل و النّهار
سر زد چو ماه معرفت از مشرق سنان * از مغرب ، آفتاب قيامت شد آشكار
شيرازه صحيفه هستى ز هم گسيخت * شد پاره پاره ، دفتر اوضاع روزگار
كلك ازل ز نقش ابد تا ابد بماند * لوح قدر فتاد چو كلك قضا ز كار
هامش
( 1 ) . محل فرود و نزول .