سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق * غوّاص بحر وحدت و عطشان كربلا
سرباز كوى دوست كه در عشق روى دوست * افكنده سر چو گوى به چوگان كربلا
ركنِ يمان « 1 » و كعبه ايمان ، كه از صفا * در سعى شد ز مكّه به عنوان كربلا
لبيّك بر زبان به سرِ دست : نقد جان * روى رضا به سوى بيابان كربلا
چون نقطه در محيط بلا ثابتُ القدم * گردون نهاد بر خط فرمان كربلا
بر ما سواىِ دوست ، سرِ آستين فشاند * آسوده سر نهاد به دامان كربلا
سر بر زمين گذاشت كه تا سربلند شد * وز خود گذشت تا ز خدا بهرهمند شد
3
ارباب عشق را چو صلاى بلا زدند * اول به نام عقل نخستين صلا زدند
جام بلا به كام « بلى گو » شد از الست * سنگِ بلى به جانب كرب و بلا زدند
تاج مصيبتى كه فلك تاب آن نداشت * بر فرقِ فَرقَدان « 2 » شهِ « لافتى » زدند
پس بر حجاب اكبر ناموس كبريا * آتش ز كينههاى نهان ، برملا زدند
شد لعل دُر فشان حقيقت زمرّدين * الماس كين چو بر جگر زدند
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا * كوس بلا به نام شهِ زدند
فرمانِ نو خطان ركابش كه خطّ محو * بر نقش ماسوا ز كمال صفا زدند
دست ولا زدند به دامان شاه عشق * بر هردو عالم از ره تحقيق پا زدند
در قلزم محبّتِ آن شاه چو حباب * افراشتند خيمه هستى به روى آب
4
ترسم كه بر صحيفه امكان قلم زنند * گر ماجراى كرب و بلا را رقم زنند
گوش فلك شود كر و هوش ملك ز سر * گر نغمهاى ز حال امام امَم زنند
زان نقطهء وجود ، حديثى اگر كنند * خط عدم به ربطِ حدوث و قدم زنند
هامش
( 1 ) . يكى از اركان خانه كعبه .
( 2 ) . نام دو ستاره است در نزديكى قطب شمالى . در فارسى به آن دو : دو برادران و يا دو برارو گفته مىشود .