غم : توشه ، رنج : راحلهشان ، مرگ : بدرقه * بخت سياه : همره و ، پيك اجل : دليل
تير سه شعبه : منتظر حلق شيرخوار * زنجير كين : در آرزوى گردن عليل
مىزد فرات موج پياپى ز اشتياق * مىگفت و داشت ديده پر از خون چو رود نيل
كاى قوم مهر فاطمه را كى سزد دريغ * از جانشين ساقى تسنيم و سلسبيل
مىگفت خاك باديه كربلا ، ز دور * مشتاق حضرت توام اى سيد جليل
بازآ كه مهد پيكر صد پارهات منم * اى خسروى كه مهد تو جنبانده جبرئيل
روز ازل مقدمة الجيش اين سپاه * شد نايب امام زمان مسلم عقيل
آن سالك سليل محبت ، كه مردوار * در كف گرفت جان و نمود از وفا سبيل
روزى كه از مدينه روان سوى كوفه شد * آن روز نخل عشرت او بىشكوفه شد
7
القصه چون به كوفه رسيد از صف حجاز * جادوى چرخ شعبده تازه كرد ساز
هر چند كار بدرقه در كوفه نيك نيست * اما نخست خوب شدندش به پيشباز
كرد آن يكى غبار رهش : توتياى چشم * برد آن دگر به بوسه پايش دهان فراز
گفت آن يكى : مرا به درِ خويش بنده گير * گفت آن دگر : مرا به عطاياى خود نواز
گفت آن : مرا به خدمت خود ساز مفتخر * گفت آن : مرا ز مقدم خود دار سرفراز
اما چو آن غريب به مسجد روانه شد * بهر اداى طاعت دادار بىنياز
از صد هزار تن كه ستادند در پىاش * يك تن نمانده بود چو فارغ شد از نماز
ديد آن كسان كه لاف هواداريش زدند * دارند اين زمان ز ملاقاتش احتراز
و آنان كه دامنش بگرفتند با دو دست * سازند دست كين به گريبان او دراز
بدخواه در كمين و اجل تير در كمان * نه چارهاى پديد و نه باب نجات باز
خود را غريب ديد و فغان از جگر كشيد * چون نى به ناله در شد و چون شمع در گداز
گفت : اى صبا ز جانب مسلم ببر پيام * هر جا رسى به كوى حسين از ره حجاز
كاى شه ! ميا به كوفه و سوى حجاز گرد * من آمدم ، فداى تو گشتم تو بازگرد