فوّارهسان ز جبهت « 1 » پاكش ز جاى تيغ * جوشيد خون و قلب جهان پر ز جوش كرد
زد چاك پيرهن حسن و شد حسين به تاب * كلثوم در فغان شد و زينب خروش كرد
آن يك به گريه گفت كه : هوشم ز سر پريد * كز جوهر نخست كه تاراج هوش كرد ؟
گفت آن دگر كه : ساقى تسنيم و سلسبيل * اين باده را ، ز دستِ كه امروز نوش كرد ؟
شه در ميانه پرتو رخسار يار ديد * جان را فداى جلوه روى نكوش كرد
خرگه برون ز خلوت آن جمع برنهاد * پروانه بود و جان به سر شمع برنهاد
3
آمد به يادم از غم زهرا و ماتمش * آن محنت پياپى و رنج دمادمش
آن ديدهء پرآبش و آن آه آتشين * آن قلب پرحسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله و آن شانه كبود * آن پهلوى شكسته و آن قامت خمش
دردى كه بود داغ پدر آخر الدّواش * زخمى كه تازيانه همى بود مرهمش
از ديدهاى سرشك فشان در غم پدر * وز ديدهاى نظاره به حال پسر عمش
يك سو سرير و تخت سليمان دين تهى * يك سو به دست اهرمن افتاده خاتمش
توحيد را بديد خراب است كشورش * اسلام را بديد نگون است پرچمش
مصحف ذليل و تالى مصحف اسير غم * منسوخ نصِّ واضح و آيات محكمش
گه ياد كردى از حسن و هفتم صفر * گه از حسين و عاشر ماه محرّمش
آتش زدى به جان سماعيل و هاجرش * خون ريختى ز ديده عيسى و مريمش
از گريهاش ملايك گردون گريستند * كرّوبيان به ماتم او خون گريستند
4
آه از مصيبت حسن و حال مضطرش * احشاى پاره پاره و قلب مكدّرش
آن دردها كه در دل غمگين نهفته داشت * و آن زهرها كه در جگر افروخت آذرش
آن طعنهها كه خورد ز دشمن به زندگى * و آن تيرها كه زد پس مردن به پيكرش
هامش
( 1 ) . پيشانى .