يك لحظه ساغرش نشد از خون دل تهى * بعد از شهادت پدر و فوت مادرش
نگشود چهره شاهد دولت به خلوتش * ننهاد پا عقيله صحّت به بسترش
اللّه اكبر از لب آبى كه نيمشب * نوشيد و سر زد از جگر : اللّهُ اكبرش
ز الماس سوده رنگ زمرّد گرفت سيم * ياقوت كرد جزع و ، چو بيجاده گوهرش
آهى كشيد و ، طشت طلب كرد و ، خون دل * در طشت ريخت نزد ستم ديده خواهرش
زينب چو ديد طشت پر از خون فغان كشيد * گويى به خاطر آمد از آن طشت ديگرش
چندان كشيد آه كه آتش گرفت چرخ * چندان گريست خون كه گذشت آب از سرش
طشت زر و حضور يزيدش آمدش به ياد * از دست شد شكيبش و از پا دراوفتاد
5
گر سر كنم مصيبتى از شاه كربلا * ترسم شرر به عرش زند آه كربلا
لرزد زمين ز كثرت اندوه اهل بيت * سوزد فلك ز ناله جانكاه كربلا
اى بس شبان تيره كه باليد بر فلك * خاك از فروغ مشترى و ماه كربلا
گر يوسفى فتاد به كنعان دورن چاه * صد يوسف است گمشده در چاه كربلا
اى ساربان به كعبه مقصود محملم * گر مىبرى بران شتر از راه كربلا
وى رهنماى قافله اين كاروان بكش * تا پايه سرير شهنشاه كربلا
شايد كه من به كام دل خود مشام جان * تر سازم از شميم سحرگاه كربلا
اى كعبه معظمّه فرق است از زمين * تا آسمان ز جاه تو تا جاه كربلا
آه از دمى كه آتش بيداد شعله زد * بر آسمان ز خيمه و خرگاه كربلا
گوش كليم طور ولا از درخت عشق * بشنيد بانگ « انّى انا اللّه » كربلا
پرتو فكند مهر تجلّى ز شرق عشق * موساى عقل خيره شد از نور برق عشق
6
آه از دمى كه در حرم عترت خليل * برخاست از دراى شتر بانگ الرّحيل
كردند از حجاز ، بسيج ره عراق * گفتند « حَسبىَ اللّه ربّى هو الوكيل »
با صد هزار آرزو و ميل و اشتياق * مىتاختند سوى بلا از هزار ميل