1
باد خزان وزيد به بستان مصطفى * پژمرد غنچههاى گلستان مصطفى
درهم شكست قائمه عرش ايزدى * خاموش شد چراغ شبستان مصطفى
دور از بدن به دامن خاك سيه فتاد * آن سر كه بود زينت دامان مصطفى
انگشت بهر بردن انگشترى بريد * ديو دغل ز دست سليمان مصطفى
بيجادهگون « 1 » شد از تف « 2 » گرما و تشنگى * ياقوت و لعل و لؤلؤ و مرجان مصطفى
تا چوب كينه خورد به دندان شاه دين * از ياد شد شكستن دندان مصطفى
بوى قميص يوسف گل پيرهن وزيد * زد چاك دست غم به گريبان مصطفى
دار السلام خلد كه دار السرور بود * شد زين قضيه كلبه احزان مصطفى
يكباره آب كوثر و تسنيم و سلسبيل * خون شد ز اشك ديده گريان مصطفى
طوبى خميد و حور پريشان نمود موى * از آه سرد و حال پريشان مصطفى
در موقع « دنى فتدلى » كه شد دراز * دست خدا به بستن پيمان مصطفى
پيمانهاى ز خون جگر بر نهاد حق * بعد از قبول پيمان بر خوان مصطفى
يعنى : بنوش خون كه شب و روزت اين غذاست * خون خور همى كه خون تو را خونبها خدا است
2
چون مصطفى قدح ز كف دوست نوش كرد * اندرز پير عشق به جان بند گوش كرد
زان باده ساغرى به كف مرتضى نهاد * او را هم از شراب محبت خموش كرد
ساقىِّ كوثر از مىِ خمخانه بلا * جامى كشيد و جا به در ميفروش كرد
بوسيد دست پير دبستان عشق تا * شاگرديش به مكتب دانش سروش كرد
برداشت پرده از رخ معشوق لَم يزل * آن كِش « 3 » خداى برد و جهان پردهپوش كرد
با تارك شكافته در مسجد اوفتاد * آن كش محمد عربى زيب دوش كرد
هامش
( 1 ) . نوعى از ياقوت سرخ ، كهربا .
( 2 ) . حرارت و گرما .
( 3 ) . كه او را .