در آرزوى ناوك تير سه شعبهام * در حسرت زلال روانبخش كوثرم
در شوق آن دقيقه كه صيّاد روزگار * با ناوك كمان قضا بشكند پرم
خواهم به شاخ سدره نهم آشيان فراز * تا بنگرى كه عرش خدا را كبوترم
هر چند جثّه : كوچك و تن : لاغر است ليك * از دولتت هواى بزرگى است در سرم
آن قطرهام كه سالك درياى قلزمم * آن ذرّهام كه عاشق خورشيد انورم
با دستهاى كوچك خود جان خسته را * در كف گرفتهام كه به پاى تو بسپرم
آغوش برگشاى و مرا گير در بغل * تا گوى استباق « 1 » ز ميدان به در برم
شاه شهيد در طرب از اين ترانه شد * او را به بر گرفت و به ميدان روانه شد
12
آمد ميان معركه گفت : اى گروه دون * كز راه حق شديد به يكبارگى برون
از جورتان تپيد به خون اكبر جوان * وز ظلمتان لواى ابى الفضل شد نگون
ديگر بس است ظلم كه شد از حساب بيش * ديگر بس است جور كه گشت از شمر فزون
اين طفل شيرخواره سه روزست كز عطش * نوشد به جاى شير ز پستان غصه ، خون
رنگ بنفشه يافته رخسار چون گلشن * بيجاده « 2 » فام كرده لب لعل لالهگون
گيرم كه من به زَعم « 3 » شما باشدم گناه * اين بيگنه خلاف نكردهست تاكنون
آبى دهيد بر لب خشكش خداى را * كاندر دلش شكيب نه و اندر تنش سكون
گفتار شه هنوز به پايان نرفته بود * كآن طفل نالهاى ز جگر زد چو ارغنون « 4 »
و آن گاه خندهاى به رخ شه نمود و خفت * ديگر ز من مپرس كه شد اين قضيه چون ؟
اين قاصد اجل ز كجا بود ناگهان ؟ * و آن را به حلق تشنه كه بودهست رهنمون ؟
شد پاره حلق اصغر بىشير و تازه گشت * زخم دل حسين جگر خسته از درون
هامش
( 1 ) . طلب پيشى و سبقت كردن .
( 2 ) . نوعى از ياقوت سرخ ، كهربا .
( 3 ) . گمان بردن ، تصور كردن .
( 4 ) . نوعى ساز شبيه پيانو كه مىگويند افلاطون مخترع آن بوده .