اتمام حجت ازلى را به صد زبان * با آن گروه بيخرد بو الفضول كرد
چندى ميان معركه « هل من مغيث « 1 » » گفت * چندى به فصل خود ز پيمبر حديث گفت
10
چندان كز اين مقوله بر آن قوم بىادب * برخواند آن ستوده شهِ ابطحى نسب
يك تن نداد پاسخ وى را وز اين قبيل * آزرده گشت خاطر شاهنشه عرب
آمد به قتلگاه به بالين كشتگان * فرياد كرد به جگرى خسته از تعب
كاى دوستان محرم و ياران محترم * اى همرهان نيك و رفيقان منتخب
اى اكبر جوانم و عباس صفشكن * اى مسلم بن عوسجه اى حر و اى وهب
رفتيد جمله در كنَف « 2 » رحمت خدا * خورديد نوشداروى غفران ز فيض رب
من ماندهام غريب درين دشت پربلا * محزون و داغديده جگر خون و تشنهلب
خيزيد و بر غريبى من رحمتى كنيد * كامروز گشته صبح اميد چو تيره شب
كشتند ياوران مرا جمله بيگناه * خستند كودكان مرا جمله بىسبب
پژمرده از عطش گل رخسار شيرخوار * بيمار را ز تشنگى افزوده تاب و تب
چون ديد پاسخى نرسيدش به گوش جان * ز آن دوستان صادق و ياران باادب
آهى كشيد و گفت : خدا باد يارتان * خوش رفتهايد آيمِتان من هم از عقب
باد اين خبر به سوى حرم برد در نهفت * به گاهواره فغان بركشيد و گفت :
11
لبيّك اى پدر ! كه منَت يار و ياورم * در يارى تو نايب عباس و اكبرم
مدهوش باده خم ميخانه غمم * مشتاق ديدن رخ عمّ و برادرم
آب ار نمىرسد به لب لعل نازكم * شير ار نمانده در رگ پستان مادرم
هامش
( 1 ) . آيا فريادرسى هست ؟ !
( 2 ) . سايه ، جانب ، كرانه .