قاسم و عبد اللّه و عباس و عون * آستين افشان ز رفعت بر دوكون
از سپهرم غايت دلتنگىست * كاسب اكبر را چه جاى لنگىست
دير شد هنگام رفتن اى پدر * رخصتى گر هست بارى زودتر « 1 » . . .
در جواب از تنگ شكر قند ريخت * شكرّ از لبهاى شكر خند ريخت
گفت كاى فرزند مقبل آمدى * آفت جان رهزن دل آمدى
كردهاى از حق تجلى اى پسر * زين تجلى فتنهها دارى به سر
راست بهر فتنه قامت كردهاى * وه كزين قامت قيامت كردهاى
نرگست با لاله در طنّازىست * سنبلت با ارغوان در بازىست
از رخت مست غرورم مىكنى * از مراد خويش دورم مىكنى
گه دلم پيش تو گاهى پيش اوست * رو كه در يك دل نمىگنجد دو دوست « 2 » . . .
خوش نباشد از تو شمشير آختن * بلكه خوش باشد سپر انداختن
مهر پيش آور رها كن قهر را * طاقت قهر تو نبود دهر را
بر فنايش گر بيفشارى قدم * از وجودش اندر آرى در عدم
مژده دارى احتياج تير نيست * پيش ابروى كجت شمشير چيست ؟ « 3 » . . .
تير مهرى بر دل دشمن بزن * تير قهرى گر بود بر من بزن
از فنا مقصود ما عين بقاست * ميل آن رخسار و شوق آن لقاست
شوق اين غم از پى آن شادىست * اين خرابى بهر آن آبادىست « 4 » . . .
مر مراندر امور نفع و ضر * نيست شغلى مانع شغل دگر
نيستم محتاج و بالذّاتم غنى * هست فرع احتياج اين دشمنى
دشمنى باشد مرا با جهلشان * كز چه رو كرد اين چنين نااهلشان ؟
قتل آن دشمن به تيغ آن ديگرست * دفع تيغ آن به ديگر اسپرست
رو سپر مىباش و شمشيرى مكن * در نبرد روبهان شيرى مكن
هامش
( 1 ) . همان ، ص 110 و 111 و 112 .
( 2 ) . همان ، ص 113 و 114 .
( 3 ) . همان ، ص 116 .
( 4 ) . همان ، ص 116 و 117 .