اشك چندان ريخت به روى چشم مشك * تا كه چشم مشك خالى شد ز اشك
تا قيامت تشنهكامان ثواب * مىخورد از رشحه آن مشك آب
بر زمين آب تعلق پاك ريخت * هز تعيّن بر سر آن خاك ريخت
هستىاش را دست از مستى فشاند * جز حسين اندر ميان چيزى نماند « 1 » . . .
در جانبازى حضرت على اكبر ( ع )
بازم اندر هر قدم در ذكر شاه * از تعلق گردى آيد سد راه
پيش مطلب سد بابى مىشود * چهر مقصد را حجابى مىشود
ساقى اى منظور جان افروز من * اى تو آن پير تعلّق سوز من
در ده آن صهباى جان پرورد را * خوش به آبى برنشان اين گرد را
تا كه ذكر شاه جانبازان كنم * روى دل با خانه پردازان كنم
آن به رتبت موجد لوح و قلم * و آن به جانبازى ز جانبازان علم
بر هدف تير مراد خود نشاند * گرد هستى را به كلى برفشاند
كرد ايثار آن چه گرد آورده بود * سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود
از تعلق پردهاى ديگر نماند * سد راهى جز على اكبر نماند
اجتهادى داش از اندازه بيش * كآن يكى را نيز بردارد ز پيش
تا كه اكبر ، با رخى افروخته * خرمن آزادگان را سوخته
ماه رويش كرده از غيرت عرق * همچو شبنم صبحدم بر گل ورق
بر رخ افشان كرده زلف پرگره * لاله را پوشيده از سنبل زره
نرگسش سرمست در غارتگرى * سوده مشك تر به گلبرگ ترى
آمد و افتاد از ره با شتاب * همچو طفل اشك در دامان باب
كاى پدر جان همرهان بستند بار * ماند بار افتاده اندر رهگذار
هريك از احباب سرخوش در قصور * وز طرب پيچان سر زلفين حور
گام زن در سايه طوبى همه * جام زن با يار كرّوبى همه
هامش
( 1 ) . همان ، ص 100 و 101 .