زن مگو خاك درش نقش جبين * زن مگو دست خدا در آستين « 1 » . . .
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد * تا رخش بوسد الف را دال كرد
همچو جان خود در آغوشش كشيد * اين سخن آهسته در كوشش كشيد
كاى عنانگير من آيا زينبى ؟ * يا كه آه دردمندان در شبى ؟
پيش پاى شوق زنجيرى مكن * راه عشق است اين عنانگيرى مكن
با تو هستم جان خواهر همسفر * تو به پا اين راه كوبى من به سر . . .
هست بر من ناگوار و ناپسند * از تو زينب گر صدا گردد بلند
هرچه باشد تو على را دخترى * ماده شيرا كى كم از شير نرى ؟
با زبان زينبى شاه آن چه گفت * با حسينى گوش زينب مىشنفت
با حسينى لب هر آنچ او كرد راز * شه به گوش زينبى بشنيد باز
گوش عشق آرى زبان خواهد ز عشق * فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق
با زبان ديگر اين آواز نيست * گوش ديگر محرم اين راز نيست
اى سخنگو لحظهاى خاموش باش * اى زبان از پاى تا سر گوش باش
نت ببينم از سر صدق و صواب * شاه را زينب چه مىگويد جواب ؟
گفت زينب در جواب آن شاه را * كاى فروزان كرده مهر و ماه را
عشق را از يك مشيمه زادهايم * لب به يك مشيمه زادهايم
تربيت بودهست بر يك دوشمان * پرورش در جيب يك آغوشِمان
تا كنيم اين راه را مستانه طى * هردو از يك جام خوردستيم مى
هردو در انجام طاعت كامليم * هر كى امر دگر را حامليم
تو شهادت جستىاى سبط رسول * من اسيرى را به جان كردم قبول « 2 » . . .
قابل اسرار ديد آن سينه را * مستعدِّ جلوه آن آيينه را
خيمه زد در ملك جانش شاه غيب * شسته شد ز آب يقينش زنگ ريب
معنى خود را به چشم خويش ديد * صورت آينده را از پيش ديد
هامش
( 1 ) . همان ، ص 130 و 131 .
( 2 ) . همان ، ص 132 تا 134 .