كاين خمار آن باده را بُد در قفا * هان و هان آن وعده را بايد وفا
گوشه چشمى مىنمايد گاه گاه * سوى مستان مىكند خوش خوش نگاه « 1 » . . .
سرّى اندر گوش هريك باز گفت * باز گفت : اين راز را بايد نهفت
با مخالف پرده ديگرگون زنيد * با منافق نعل را وارون زنيد
خوش ببنيد از يسار و از يمين * ز آنكه دزداناند ما را در كمين
بى خبر زين راه نگردد تا خبر * اى رفيقان پانهيد آهستهتر
پاى ما را نى اثر باشد نه جاى * هر كه نقش پاى دارد گو مياى
كس مبادا ره بدين مستى برد * پى بدين مطلب به تردستى برد
در كف نامحرم افتد راز ما * بشنود گوش خران آواز ما
راز عارف بر لب عام اوفتد * طشت اهل معنى از بام اوفتد
عارفان را قصه با عامى كشد * كار اهل دل به بدنامى كشد
اين وصيت كرد با اصحاب خويش * تا به كلى پرده برگيرد ز پيش
گفتشان كاى سرخوشان مىپرست * خورده مى از جام ساقى الست
اينك آن ساغر به كف ساقى منم * جمله اشيا فانى و باقى منم
در فناى من شما هم باقىايد * مژدهاى مستان كه مست ساقىايد « 2 » . . .
لب چو بربست آن شه دلدادگان * ( حُر ) ز جا جست آن سرِ آزادگان
گفت كاى صورتگر ارض و سما * اى دلت آيينه ايزد نما
اول اين آيينه از من يافت زنگ * من نخست انداختم بر جام سنگ
بايد اول از پى دفع گله * من بجنبانم سر اين سلسله
شورش اندر مغز مستان آورم * مى به ياد مى پرستان آورم
پاسخش را از دو مرجان ريخت دُر * گفت : احسنت انتَ فى الدّارين حر
قصد جانان كرد و جان بر باد داد * رسم آزادى به مردان ياد داد « 3 » . . .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 77 و 78 .
( 2 ) . همان ، ص 85 و 86 .
( 3 ) . همان ، ص 88 و 89 .