بازويت را رنجه گشتن شرط نيست * با قضا هم پنجه گشتن شرط نيست
بوسه زن بر حنجر خنجركشان * تير كآيد گير و در پهلو نشان « 1 » . . .
اكبر آمد العطشگويان ز راه * از ميان رزمگه تا پيش شاه
كاى پدر جان از عطش افسردهام * مىندانم زندهام يا مردهام ؟ !
اين عطش رمزست و عارف واقف است * سرّ حق است اين و عشتقش كاشف است
ديد شاه دين كه سلطان هدى است * اكبر خود را كه لبريز از خداست
عشق پاكش را بناى سركشى است * آب و خاكش را هواى آتشىست
شورش صهباى عشقش در سرست * مستىاش از ديگران افزونترست
اينك از مجلس جدايى مىكند * فاش دعوىّ خدايى مىكند
مغز بر خود مىشكافد پوست را * فاش مىسازد حديث دوست را
محكمى در اصل او از فرع اوست * ليك عنوانش خلاف شرع اوست
پس سليمان بر دهانش بوسه داد * اندك اندك خاتمش بر لب نهاد
مهر آن لبهاى گوهر پاش كرد * تا نيارد سرّ حق را فاش كرد
« هر كرا اسرار حق آموختند » * « مهر كردند و دهانش دوختند » « 2 »
در عنانگيرى حضرت زينب ( س )
خواهرش بر سينه و بر سر زنان * رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را * دود آهش كرد حيران شاه را
در قفاى شاه رفتى هر زمان * بانگ مهلا مهلاش بر آسمان
كاى سوار سرگران كم كن شتاب * جان من لختى سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو * تا ببويم آن شكنج موى تو
شه سرا پا گرم و شوق و مست ناز * گوشه چشمى به آن سو كرد باز
ديد مشكين مويى از جنس زنان * بر فلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو مردآفرين روزگار * زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
هامش
( 1 ) . همان ، ص 118 .
( 2 ) . همان ، ص 124 و 125 .