ديگر از ساقى نشان باقى نبود * ز آنكه آن ميخواره جز ساقى نبود
خود به معنى باده بود و جام بود * گر به صورت رند دُردآشام بود « 1 » . . .
كرد بر وى باز درهاى بلا * تا كشانيدش به دشت كربلا
داد مستان شقاوت را خبر * كانيك آمد آن حريف دربدر . . .
يافت چون سرخيل مخموران خمر * كز خمار باده آيد دردسر
خواند يك سر همرهان خويش را * خواست هم بيگانه و هم خويش را
گفتشان اى مردم دنياطلب * اهل مصر و كوفه و شام و حلب
مغزتان را شور شهوت غالبست * نفستان جاه و رياست طالبست
اى اسيران قضا در اين سفر * غير تسليم و رضا اينَ المَفر ؟
همره ما را هواى خانه نيست * هر كه جست از سوختن پروانه نيست
نيست در اين راه غير از تير و تيغ * گو ميا هركس ز جان دارد دريغ
جاى پا بايد به سر بشتافتن * نيست شرط راه رو برتافتن . . .
ماجراى شب عاشورا
هر كه بيرونى بُد از مجلس گريخت * رشته الفت ز همراهان گسيخت
دور شد از شكّر ستانش مگس * وز گلستان مرادش خار و خس
خلوت از اغيار شد پرداخته * وز رقيبان خانه خالى ساخته
پير ميخواران به صدر اندر نشست * احتياط خانه كرد و در ببست
محرمان راز خود را خواند پيش * جمله را بنشاند پيرامون خويش
با لب خود گوشِشان انباز كرد * در ز صندوق حقيقت باز كرد
جمله را كرد از شراب عشق مست * يادشان آورد آن عهد الست
گفت : شاباش اين دل آزادتان * باده خورده ستيد بادا يادتان
يادتان باد اى به دلتان شور مى * آن اشارتهاى ساقى پى ز پى
اينك از هر گوشهاى جمّ غفير « 2 » * مر شما را مىزند ساقى صفير
هامش
( 1 ) . همان ، ص 45 - 50 .
( 2 ) . گروه بسيار