شهزادهء اكبر ، به خدا دست پيمبر * بوسيد و ، علىوار بزد بر صف لشكر
هر حملهء او ، آيتى از حملهء حيدر * گفتى به صف رزم بود حيدر صفدر
اين شير دلاور كه بود شبل غضنفر * غژمان شد و برزد به صف لشكر كافر
تا با صف گرگان چه كند ضيغم غژمان !
خورشيد ولايت به مه عارض فرزند * از مهر نظر كرد به آن نخل برومند
فرمود : درين كار ، گواه است خداوند * كاين شبه پيمبر ، كه مرا ناصر و فرزند
انصار و مهاجر ز جمالش همه خرسند * چون شير رود جانب گرگ ستمى چند
تنها بود اين شير و سپه گرگ فراوان
هر گاه كسى شايق ديدار پيمبر * گشتى ، نگرستى به رخ حضرت اكبر
خير و بركت دور ازين زمرهء كافر * هر سوى پراكنده شود قوم ستمگر
راضى نشود ز ايشان از كهتر و مهتر * خواندند كه : ماييم تو را ناصر و ، ايدر
شمشير كشيدند پى كينه و عدوان !
شه ، بانگ همى بر پسر سعد لعين زد * كاى زادهء اهريمن و خواهر پسر دد
از ما چه همى خواهى اى كافر مرتد ! * بادا به زمين نسل تو مقطوع ، مؤبّد
اى قاتل خوبان ! نبرى صرفه به جز بد * كار دو جهان بر تو مبارك نشود خَود
مردودِ خداوندى و از دودهء شيطان . . .
فرمود : على بن حسين بن على را * بينيد همه طنطنهء شيردلى را
خوانيد ، چو بينيد مه روى على را * از چهر و لبش ، ذكر خفى ، ورد جلى را
فرّ ابدى ، آيت لطف ازلى را * اكرامِ خداوند نبى را و ، ولى را
اول ز همه خلق به پيغمبر يزدان . . .
از كوفى و شامى همه حيران جمالش * مندَك شده از شعشعهء نور جلالش
اين گفت : به گيتى نبود شبه و مثالش * مانند پيمبر ، قد و رخسار و مقالش
چون شير خدا يك سره شيرى است خصالش * خون من اگر ريزد ، چون شير حلالش
شيرست و ، برون تاخته از بيشهء شيران . . .