تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
پس عابس فرخنده يلِ شاكرى از جاى * برجست و ، رخش گشت پى شكر زمين‌ساى با شوذب آزاده همى گفت : تو را راى * تا چيست پى خدمت شاهنشه يكتاى ؟ ناليد كه : اى مير من ، اى گرد صف‌آراى ! * در پاى ملك سر دهد اين بىسر و بىپاى
كاو خسرو دين است و ، بود بىسر و سامان
گفتا كه : مرا نيز گمان بر تو همين بود * بشتاب هلا خدمت شاهنشه ما زود كز فرّ شهادت بر شه قدر تو افزود * ديباى سعادت را ، هم تارى و هم پود وز توست خداوند و نبى راضى و خشنود * عقل تو درين كار ، ره باديه پيمود
با عشق رخ كعبه خوشا خار مغيلان
چون كار چنين ديد خروشيد و بزد دست * خوش خوش زره و خود به هم برزد و بشكست بسرود كه : من عاشق جانبازم و سرمست * عاشق نيم امروز اگر پيرهنى هست با تيغ يلى كرد بسى را به زمين پست * تا كشتهء جانان شد و از قيد جهان رست
در عين حيات است ولى كشتهء جانان
شير اوژن و نام‌آور و ضرغام و دلاور * دارندهء فرخ علم لشكر داور شيران همه در جوشن اين شبل غضنفر * كاو حمزهء اول بود و ، ثانى حيدر چون شير خدا در صف كين ، حيدر صفدر * در دودهء هاشم لقبش : ماه منور
گرديد منوّر ز رخش عرصهء ميدان
آن ماه بنى هاشم و ، خورشيد علمدار * در شاه‌پرستى علم لشكر دادار در خدمت شه ، راضى ازو ، احمد مختار * با حكم جهانداور و ، با اذن جهاندار غژمان شده شبل اسد اللّه ، علىوار * برزد به صف لشكر چون حيدر كرار
هين قوت بازو نگر و ، قدرت يزدان
عشق آمد و زد خيمه بر از طارم اخضر * كز خيمه چو خورشيد برآمد على اكبر معشوق و گرامى پسر عاشق داور * شبل اسد اللّه بود و ، شبه پيمبر بر دور پدر گشت پس از رخصت مادر * ناليد كه : اى خسرو بىناصر و ياور !
ما ناصر حقيم و به حق ناصر ايمان
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 363 | محمد على مجاهدى