چون اهل حرم نالهء شهزاده شنيدند * از خيمه برون آمده ، زى شاه دويدند
چون سرو و مه ، آن قامت و رخساره بديدند * يكباره سرانگشت تحير بگزيدند
گفتند سخن با وى و ، پاسخ بشنيدند * وز فرقت شهزاده به تن جامه دريدند
سخت است بلى فرقت جان دورى جانان
افشاند يكى بر گل رخساره ، گلابش * وز شانه ، يك سنبل پرحلقه و تابش
آورد يك از پردگيان اسب عقابش * رخ سود به خاك قدم حضرت بابش
پرسيد بسى نكته و ، شه داد جوابش * كز كار شفاعت چه رسد روز حسابش
در خدمت پيغمبر و ، در حضرت رحمان
اى سلسلهء شيعه ! بياييد بياييد * وز گيسوى او سلسلهها بازگشاييد
وز اشك روان گردِ ركابش بزداييد * گر ز آنكه شما مردم خورشيد ستاييد
خورشيد خدا را به خدايى بستاييد * وز مهر ، نظر بر مه رويش بنماييد
معشوق امام است و ، بود عاشق يزدان
ديوانه شدم ، حلقه و زنجير بياريد * سرپيچم ازين حلقه ، اگر دير بياريد
سررشته از آن زلف گرهگير بياريد * يك رطل گران از كرم پير بياريد
صد حلقه كباب از جگر شير بياريد * چون قافيه صوتى به بم و زير بياريد
كى قافيه سنجد دل ديوانهء حيران ؟
ديوانهام از فكرت آن طرّهء پرخم * زنجير من ، آه زلف سياه است مسلم
زخم دل عاشق نشود طالب مرهم * زيرا دل عاشق طلبد زخم ، دمادم
بىحلقهء آن زلف ، درين حلقهء ماتم * ديوانه بود ( محرم ) در ماه محرّم
سنگى چه دريغ است ز ديوانهء عريان ؟ !
من عاشق و ديوانهام ، اى خلق ! بدانيد * زنهار مرا عاقل و فرزانه مخوانيد
با دل ، سخن از گيسوى شهزاده مرانيد * دل را به پريشانى خود باز بمانيد
وز ما بر عشاق سلامى برسانيد * كز گفتهء ما خون دل از ديده فشانيد
هنگام وداع است و ، بود نوبت هجران