تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
چون اهل حرم نالهء شهزاده شنيدند * از خيمه برون آمده ، زى شاه دويدند چون سرو و مه ، آن قامت و رخساره بديدند * يك‌باره سرانگشت تحير بگزيدند گفتند سخن با وى و ، پاسخ بشنيدند * وز فرقت شهزاده به تن جامه دريدند
سخت است بلى فرقت جان دورى جانان
افشاند يكى بر گل رخساره ، گلابش * وز شانه ، يك سنبل پرحلقه و تابش آورد يك از پردگيان اسب عقابش * رخ سود به خاك قدم حضرت بابش پرسيد بسى نكته و ، شه داد جوابش * كز كار شفاعت چه رسد روز حسابش
در خدمت پيغمبر و ، در حضرت رحمان
اى سلسلهء شيعه ! بياييد بياييد * وز گيسوى او سلسله‌ها بازگشاييد وز اشك روان گردِ ركابش بزداييد * گر ز آن‌كه شما مردم خورشيد ستاييد خورشيد خدا را به خدايى بستاييد * وز مهر ، نظر بر مه رويش بنماييد
معشوق امام است و ، بود عاشق يزدان
ديوانه شدم ، حلقه و زنجير بياريد * سرپيچم ازين حلقه ، اگر دير بياريد سررشته از آن زلف گره‌گير بياريد * يك رطل گران از كرم پير بياريد صد حلقه كباب از جگر شير بياريد * چون قافيه صوتى به بم و زير بياريد
كى قافيه سنجد دل ديوانهء حيران ؟
ديوانه‌ام از فكرت آن طرّهء پرخم * زنجير من ، آه زلف سياه است مسلم زخم دل عاشق نشود طالب مرهم * زيرا دل عاشق طلبد زخم ، دمادم بىحلقهء آن زلف ، درين حلقهء ماتم * ديوانه بود ( محرم ) در ماه محرّم
سنگى چه دريغ است ز ديوانهء عريان ؟ !
من عاشق و ديوانه‌ام ، اى خلق ! بدانيد * زنهار مرا عاقل و فرزانه مخوانيد با دل ، سخن از گيسوى شهزاده مرانيد * دل را به پريشانى خود باز بمانيد وز ما بر عشاق سلامى برسانيد * كز گفتهء ما خون دل از ديده فشانيد
هنگام وداع است و ، بود نوبت هجران
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 364 | محمد على مجاهدى