بس فخر همى كرد بُحير از درِ اين كار * گفتا خردش : وَيلَك ازين كرده و كردار !
و آن بىخرد از كرده همى گشت پشيمان
از بهر نمازش سوى حق روى نيازست * زى كند چهره و خود كعبهء رازست
قربانِ نيازى كه از آن مايهء نازست * سلطان عراق است و شهنشاه حجاز است
تا اوست در رحمت حق بر همه بازست * [ وين در به روى خلق جهان باز و فراز است ] « 1 »
بل ذات رحيم است و بود معنى رحمان
ز اخبار رسيده است بدينگونه روايت * چون گريه كند شيعه ز آغاز حكايت
مروى است كه آن فرقهء بىفهم و درايت * كافراشته در ظلم و ستم يكسره رايت
مهلت نه بدادند به سلطان ولايت * كز بهر نماز آن گهر بحر هدايت
همراز شود با گهر هادىِ ديّان
بشنو سخن از مرتبه و حشمت هاشم « 2 » * درياست همى قطرهاى از همت هاشم
غرقاند بزرگان همه در نعمت هاشم * در شاهپرستى زهى از خدمت هاشم
ما را ، هله فيضى رسد از رحمت هاشم * داند كه به جز بار خدا قيمت هاشم ؟
كز اهرمن آمد گهرى جفت سليمان
تعظيم كن از حشمت اين هاشم مرقال * آن هاشم مرقال نكو فرّ نكوفال
كاندر ره آل است و راه چهره به خون آل * زين گُرد تهمتن به پسر طعنه زند زال
پويان به ركابش چو ملك نصرت و اقبال * بسراى كه : طوبى لك ازين حشمت و اجلال
برگوى : بناميزد ازين مرتبه و شان
فضل بن على در نظر فضل خداوند * بر لشكر دشمن چو پدر بود ظفرمند
بربود سر از كيفر با فرّ خداوند * آن فرّ سليمان ز تن اهرمنى چند
برسوخت تهمتن ز پى چشم بد ، اسپند * خون گريه كن از ماتم آن نخل برومند
گر پاى درآورد وِرا تيشه دوران
هامش
( 1 ) . در تذكرهء مجمع الفصحاء ، جاى اين مصراع ، خالى بود و مصراع مذكور از نگارندهء اين سطور است .
( 2 ) . مراد ، هاشم مرقال است كه در ركاب امير مؤمنان على ( ع ) به فيض شهادت نايل آمده ، و برخى از ارباب مقاتل اشتباها او را از شهداى كربلا برشمردهاند .