آيا ز شما ديوان صاحبنظرى هست ؟ * بنياد شناسندهء يزدان گهرى هست ؟
آيا كه درين ظلمت ، تابان قمرى هست ؟ * وز زمرهء نااهلان ، اهل هنرى هست ؟
بر خشكى لعل لب ما ، جزعترى هست ؟ * فرمودهء يزدان را ، آيا اثرى هست
در جان شما اهرمن بىدل و بىجان ؟ !
پس گفت ابا خويش كه : اى عبد جفاكار ! * با زادهء پيغمبر ما چيست تو را كار ؟
كامروز حسين است به حق حجت دادار * مولا و شفيع است درين دار و در آن دار
از وسوسهء اهرمن و ، ديو غلطكار * حالى ز در توبه و آيين سِتِغفار « 1 »
خاكى به دهن افكن و بر ديدهء شيطان « 2 »
زد تيغ عدو و سوز به هر حمله چو خورشيد * و آن قوم سيهروى ز جان آمده نوميد
بس ضربت كارى كه ز نامردكسان ديد * در خون خود ، آزاده و مردانه بغلتيد
وز هاتف غيبى علم اللّه چو بشنيد * اشتافت ازين بقعه به سرمنزل جاويد
خوش آنكه شتابد به سوى رحمت يزدان
افتاد چو از ضربت آن فرقهء ناپاك * بر خاك ، بهين پيكر آن شير غضبناك
جا كرد چو بر روى زمين آن بدن پاك * افزود سببى بر شرف و مرتبهء خاك
آمد به سر كشتهء او سيد لولاك * مىساخت به صد رأفت خون از رخ او پاك
خونى كه روان است هنوز از رگ شريان
رو كرد ظهير اسدى ، زادهء حسان * زى آن گلهء رو به چون ضيغم غژمان
مىگفت كه : امروز من و عرصهء ميدان * من : فارس ميدانم ، نى جالس ايوان
حالىكه ز سلطان به جهاد آمده فرمان * فرمودهء يزدان شمرم گفتهء سلطان
وز گفتهء سلطان ، نگرم گفتهء سلطان
ناگاه بُحير ، آن پسر اوس جفاكار * بنمود ز كين حمله بر آن يك تنه سردار
وز هرطرف آمد به تنش ضربت بسيار * كآمد تن آن گُردِ سرافراز نگونسار
هامش
( 1 ) . مخفف استغفار .
( 2 ) . ظاهرا اين بند از مسمط مربوط به حر بن يزيد رياحى است .