تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
در كشته شدن ، حكم همايون به قضا كرد * هم كار شفاعت ز پى قرب خدا كرد
قربى كه تو عاجز شوى از ترجمهء آن
چون ترجمهء اين عظمت قسمت ما شد * و اقبال مترجم بچه بر عرش علا شد در تكيهء دولت ز دم اهل صفا شد * هر كار شد ، از همت مردان خدا شد وز شيخ زجاجى ، نظرى راهنما شد * كز نام غلامى به در شاه رضا شد
خوش آن‌كه به ميدان رضا داد سروجان
اندر شب عاشور ، فرمود شهنشه * كاى زمرهء اصحاب كه ما را شده همره باشيد ز فرمان خدا يك سره آگه * كاندر ره پيمانِ خداوند منزّه فردا همه آغشته به خونيم ، على اللّه * تا باز رود آن‌كه بود واقف درگه
كاين درگه عشق است و حقش حاجب و دربان
تا هست شب و بر سر دست است سياهى * از بيعت ما دست كشد يار و سپاهى فردا ، هنرى بايد با عهد الهى * در معركهء عشق هنرمند پناهى درد و الم شيعه شود نامتناهى * شمر از سرِ من دور كند افسر شاهى
هركس سر خود گيرد ، ز آزادى پيمان
هركس كه مرا يار ، پى سيم و زر آمد * صد حيف كه بس همت او مختصر آمد تا باز رود ، كابلَه و كوته‌نظر آمد * چون عيسىام از صحبت احمق حذر آمد اين رتبه كجا درخور هر بىهنر آمد ؟ * كآيين ره شاه‌پرستى دگر آمد
هر بلهوسى را نسزد دم زدن از آن
افسوس بر آن قوم كه پيمان بشكستند * پيمان بشكستند و ، دل خستند ز اخيار بريدند و به اشرار ببستند * گم كرده ره حق و ، ره باطل جستند
وز پادشه خويش چنان عهد گسستند
اى واى بر آن كو شكند بيعت سلطان
آن حجت يزدان ز پى حجت مردم * چون بود ز حق معدن احسان و ترحم نى از روش عجز و نه از روى تظلم * بر زد به زمين نيزه و آمد به تكلم كاى قوم دغا ! حق پيمبر نشود گم * اى معنى اهريمن و اى صورت مردم !
مردود حق و ، راندهء درگاه سليمان !