آن گه گريست مركب و ، صبرش به جان نماند * برداشت راه باديه ، از وى نشان نماند
كاش آن زمان كه سرور دين از جهان شدى * عالم به هم برآمدى و ، كن فكان شدى
كاش آن زمان كه پيكر او بر زمين فتاد * برخاستى قيامت و آخر زمان شدى
كاش آن زمان كه از تن او گشت خون روان * در دم ز تن ، روان خلايق روان شدى
كاش آن زمان كه قافلهسالار دين نماند * يكباره از جهان به عدم ، كاروان شدى
كاش آن زمان كه گلشن دين بىبهار شد * سر تا به پا حديقهء « 1 » امكان ، خزان شدى
كاش آن زمان كه آل نبى گشت بىنشان * جان جهان ، خدنگ بلا را نشان شدى
كاش آن زمان كه مَركب دين بىسوار گشت * با رايضِ « 2 » زمانه ، اجل همعنان شدى
كاش آن زمان روان شدى از چشم روزگار * سيلى ز خون ، كه رخنه درين خاكدان شدى
كاش آن زمان كه مهر امامت غروب كرد * خورشيد ، رونهفتى و ظلمت عيان شدى
كاش آن زمان كه مركز دين بر كنار شد * گردون ، كناره جستى و ارض از ميان شدى
كاش آن زمان بلند شدى صور رستخيز * تا باعث تزلزل كون و مكان شدى
آن دم صلاح وقت ندادى اگر امان * بنگر كه حال اهل شقاوت چسان شدى
تا لب به شكوه ، آل نبى آشنا كنند * خون در دل ملايك ارض و سما كنند
چون اين گنه ز دودهء آدم رقم زنند * ترسم كه بر صحايف طاعت قلم زنند
با اين ستم ، به روز جزا ظلم ديدگان * انصاف نيست كز ستم خويش دم زنند
ز آن پس كه اين ملال به آل نبى رسيد * بىشرم آن گروه كه داد از الم زنند
تا هست سيل حادثه ، افلاك حيلهساز * رنگى چنين ز شعبده بر آب كم زنند
در دين ، كجا رواست كه امت ز طبل كين * بر عترت رسول صلاى عدم زنند ؟
فردا گمان مبر كه ازين جرم بىحساب * فرصت شود كه جرم دگر را رقم زنند
يكدست جرمشان همه پامال رحمت است * آنان كه دست بر سر ازين درد و غم زنند
هامش
( 1 ) . باغ
( 2 ) . رام كننده و تربيت كنندهء اسب يا حيوان وحشى