افلاك هم ، چو تعزيهداران اين عزا * از مهر و ماه سنج مصيبت « 1 » به هم مىزنند
آه از دمى كه گرم شكايت ، سياهپوش * اهل عزا چو دود ز اخگر علم زنند
ارض و سما ، به نوحه درآيد چو اهل بيت * شيونزنان به وادى محشر ، قدم زنند
آيد به جوش ، غيرت حق بهر انتقام * ز آن داد سوزناك كه اهل حرم زنند
محشر به هم خورد ز تزلزل ، چو آن گروه * گيسوگشاده ، داد ز اهل ستم زنند
از عمرهء حيات ، تمتع كجا برند * آنان كه تير جور به صيد حرم زنند ؟
بر موضعى كه بوسه زدى دم به دم رسول * امت به روز معركه ، تيغ دو دم زنند !
آن گه به خيمهاى ، پى غارت برند دست * كز دل ، طنابش از رگ جان جبرييل بست
روزى كه شد ز تن سر آن مقتدا جدا * جن و ملك به نوحه درآمد ، جدا جدا
بر پا شد آن مصيبت كبرى كه تا به حشر * بنهاد سر به زانوى غم عرش كبريا
چون طاق كسرى آن همه طاقت كه طاق شد * بشكست از تزلزل ديوان مصطفى
در دشت گشت گوهر غلتان ، در نجف * ز آن غم ز بس تپيد حرمگاه مرتضى
از چاك سينه گشت دو سر تيغ كوهسار * چون ذو الفقار سرور دين شاه « لافتى »
شد غرق چار موجهء غم ز آن الم ، جهان * هم آب و خاك ، درهم و هم آتش و هوا
گلها ز خار تيغ كشيدند بر جبين * بستند نخل تعزيه هر سو نهالها
زهرا به دادخواهى اين ظلم ، روز حشر * خواهد گرفت دامن صحراى كربلا
جا دارد از تصلب « 2 » دين ، گر به هم خورد * دير و حرم به رنگ دو سنگ از پى غزا « 3 »
لبتشنه : ابنِ ساقى كوثر منع آب * سيراب : ابن سعد و سنان ، شمر و ماسوا
بر تخت : ابنِ آكله ، در خاك و خون : حسين * اى چرخ بىحفاظ ! چها مىكنى ؟ چها ؟
از نيزه تا عيان سر آن ارجمند شد * نور از سنان چو شمع فروزان بلند شد
هامش
( 1 ) . دو تخته فلز محدّب و دايره مانند كه با دست بر هم مىزنند .
( 2 ) . سختى و جمود
( 3 ) . جنگ