نزديك شد كه رخنه شود پردهء حجاب * از بس خدنگ ناله برآمد بر آسمان
چندان كه مىفتاد در آن دشت كين ، نظر * لبريز بود باديه از خون كشتگان
نخلى فتاده ، هرطرف از تيشهء ستم * غلتان به خاك معركه ، تنهاى سروران
از دود آتشِ دلِ آن كاروان هنوز * اشك ستاره مىچكد از چشم آسمان
ناگاه چشم حسرت زينب ز اهل بيت * افتاد بر برادر امى در آن ميان
پس با دل شكسته و ، با جان دغدار * رو كرد سوى روضهء جدّ بزرگوار
كاى غمگسار ! اين تن بىسر ، حسين توست * اين شهريار بىسر و افسر ، حسين توست
اين غرق بحر غم ، كه ز توفان كوفيان * در خون خويش گشته شناور ، حسين توست
اين سرور شهيد ، كه او را شد از ستم * دامان دشت : دامن مادر ! حسين توست
اين ماه برج عصمت و ، مهر سپهر دين * كز تيغ خصم گشته دو پيكر ، حسين توست
اين خوبه ناز كردهء دامان فاطمه * كز خون گرم خفته به بستر ، حسين توست
اين تشنگى كشيدهء محزون ، كه عاقبت * نوشيده آب از دم خنجر ، حسين توست
اين شاهباز بىپروبال از جفاى چرخ * كز تير جور كرده برون پر ، حسين توست
اين تازه گل ، كه مانده چنين خوار بر زمين * بىمشفق و معاون و ياور ، حسين توست
اين بيكس غريب ، كه در پيش چشم او * گرديده كشته خويش و برادر ، حسين توست
اين سر به باد داده ، كه در خلد حوريان * بگشوده از مصيبت او سر ، حسين توست
اين آبروى علم ، كه از آتش ستم * با خاك راه گشته برابر ، حسين توست
اين آفتاب برج شرف ، كز سپهر زين * شد سرنگون ز خصم بداختر ، حسين توست
شاهى كه بسته خصم بر او ره ز ششن جهت * حيرتكنان فتاده به ششدر ، حسين توست
نور دو چشم فاطمه و مجتبى است اين * اين يادگار حيدر صفدر ، حسين توست
آن گه به جانب نجف ، آن سرور زمان * روى خطاب كرد كه : اى شاه بيكسان !
بگشاى ديده ، واقعهء كربلا ببين * ما را اسير سلسلهء اشقيا ببين
بنگر به نيزهها ، سر اولاد خويش را * بگذشت بىتو بر سر آلت چها ؟ ببين
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 208
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢٠٨