بيا بيا ، كه به بوى تو روح سبز اميد * هميشه چشم و دلم اشك و خون روان دارد
اگر چه چشمهء حيوان به خضر ماند ، ولى * چه سود ، بى تو اگر عمر جاودان دارد
بيا كه اين تن خاكى بِرَغم آتش دل * به بوى ديدن جانان هنوز جان دارد
حديث حادثهاى دل بگوى با سوسن * ز داغ لاله بگويد اگر زبان دارد
زبان شعر من اين گرمى و لطافت را * ز « فيض » خاك در صاحب الزّمان دارد