جعفر رسول زاده « آشفته »
كعبهء خورشيد
اى به غفلت غنوده تا دم صبح * تو چه دارى خبر ز عالم صبح ؟
مرد حق مىدهد صفا همه شب * گُل رخساره را به شبنم صبح
بوى گل مىدهد سرا پايش * چون صبا هر كه گشت همدم صبح
چه شفا جويى از طبيب و دوا ؟ * معجز عيسوىست در دَم صبح
چون سليمان ، جهان مسخّر كن * كه در انگشت توست خاتم صبح
بهر ميقات كعبهء خورشيد * شستشو كن به آب زمزمِ صبح