سنبل از بندگيت آب رخى مىجويد * گفت لطف تو كه هم بندهء مايى سنبل
با خطت سنبل تر مشك فروشى مىكرد * گفتمش بس كه تو در عين خطايى سنبل
از نسيم نَفَس مهدى قائم باشد * خرّم و تازه چو از خاك بر آيى سنبل
اى كه خاك درت از سنبل تر خوشبوتر * عكس رخسار تو از شمس و قمر نيكوتر
اى ز گلهاى بهارى گل بى خار سمن * تازه و خرّم و خوش همچو رخ يار ، سمن
چون ستارهست برين دايرهء زنگارى * بر سر گلبُن خضرا به شب تار ، سمن
مهدى از مهد جناب تو بياموخت كه ساخت * تكيه گه بر زِبَر طارم زنگار ، سمن
با خود از دست تو آموخت زر افشانى را * كه بريزد به چمن درهم و دينار ، سمن
سوك آباى تو دارد كه سر افكنده به پيش * چون بنفشه بنشستهست به تيمار ، سمن