مهد عزّت بنه اى مهدى هادى در باغ * تا كند خردهء زر بر سرت ايثار ، سمن
چون گشادهست به رخسار تو نرگس ديده * چون كه شادست به ديدار تو بر بار سمن
همچو گل كز تُتُق غنچه برون آرد سر * وقت شد كز حُجُب غيب خرامى تو بدر
همه شب با دل خرّم ، لب خندان ، سوسن * كند آزاديت اى سرو خرامان ، سوسن
پاى در دامن انديشه به مدّاحى تُست * سر فرو برده ز فكرت به گريبان ، سوسن
پيچ و تاب از شكن طرّهء سنبل بگشاى * تا كه بر باد دهد زلف پريشان ، سوسن
تا ثناى تو بر اوراق چمن بنويسد * قلم تيز گرفتهست به دندان سوسن
دستهء گل كه در اوصاف تو بست « ابن حسام » * تازهتر زين ندمد از گل حَسّان ، سوسن
دستهء هفت گل از باغ طبيعت بستم * كس نبستهست بدينسان ز گلستان سوسن