و يا بوى عبير از دامن يارست پندارى * و يا از چين و خلّخ بارها مشك تتار آمد
بهار خرّم آمد ، خرّمى بايد دلارا را * فروغ آتش زردشت ، بنگر كوه و صحرا را
برون ريز از نهان دل غم امروز و فردا را * به ارژنگ طبيعت بين هزاران نقش زيبا را
بخوان در نقش گلبرگ طرى نقش اهورا را * به توحيدش نگر قمرى كه بر شاخ چنار آمد
درين نوروز ، ما را نيست يارى در بر اى ساقى * سرت گردم ، به شادى ريز مى در ساغر اى ساقى
ميى با نشأهء افيون ، بطبع آذر ، اى ساقى * كه غم بنشسته يكسالست ما را بر در اى ساقى
برون كن از دل خونين به جامى ديگر اى ساقى * مهيّا باش كاينك نوبت بوس و كنار آمد