همان وجود نازنين كه جان ما فداى او * بقاى ممكنات را بدانم از بقاى او
نبرده پى به ذات او كسى بجز خداى او * همان كه پُر شود جهان ز عدل او زراى او
نهند سر به طاعتش جوان و پير و مرد و زن
جهان شمول مىشود لواى صاحب الزمان * به مدحتش زبان جان ز ماسوا مديحه خوان
جهان اگر شود زبان به مدح او چه مىتوان ؟ * فراتر است از سخن فراتر است از بيان
در او نهان از او عيان صفات و ذات ذوالمنن
سحر دريد جيب شب سرآمد انتظارها * نشاط و شوق موجزن ز جان بيقرارها
كه ديده يك گل آورد به همرهش بهارها * گل بهشت آفرين شكوه لالهزارها
گشود ديده بر جهان مهين خديو مؤتمن