زلف تو مشك ناب فرو هشته بر پرند * بر پاى دل ز يك سر مويت هزار بند
تا شد لواى عشق تو از بام دل بلند * بنيان هستى من و ما را ز بيخ كند
اى طرّهء تو فتنهء دلهاى دردمند * اى گونهء تو آفت جانهاى ناتوان
ساقى بيا كه چون بط آهنگ شط كنيم * در شط مى شنا چو شتابنده بط كنيم
ادراك سرّ جام جم از هفت خط كنيم * از ناى بط شهود دم بار بط كنيم
جان را رهين خون گرانبار بط كنيم * در پيشگاه ميكدهء صاحب الزّمان
ختم ولايت نبوى ، پادشاه عصر * ذاتى كه سرّ سرّ نبوّت بدوست حصر
آن شاه كش به بام الوهيّت است قصر * باب امم ، امام مسلّم ، خداى نصر
موجود بىبدايت و بىانتها و حصر * مولود در مكان ، پدر پير لامكان