حكيم صفاى اصفهانى
پادشاه عصر
از شاخ سرو ، مرغ سحر خيز زد صفير * برخيز ، من غلام تو اى ترك بى نظير
سلطان سُرخ گل زد ز نگار گون سرير * اى لالهء تو رهزن و مشك تو دستگير
با گونهء چو لاله بياور شراب پير * در پاى گل كه عالم فرتوت شد جوان
از كاخ سر پس از مه ارديبهشت زن * خرداد شد تو خيمه بر اطراف كشت زن
ز آب فسرده نار كف زرد هشت زن * بردار خشت خم ، سر گردون به خشت زن
آن خاك خشك بر سر آن پير زشت زن * اى خوبتر بگونه ز خورشيد آسمان