با چنين بيهده دل دست ز جان بايد شست * اين چنين گفت مرا پير ره از روز نخست
دل گر از راه برون رفت به راه آورمش * پردهء خود سرى و كبر ز هم بر درمش
پس به خلوتگه معشوق حقيقى برمش * برم اندر حرم شاه و كنم محترمش
تا مگر از دل و جان بندگى شاه كند * هم مرا روزى از راز شه آگاه كند
شاه خوبان كه بجز جانب درويش نديد * آنكه شد عاشق و معشوق بجز خويش نديد
روى او را ز صَفا چشم بدانديش نديد * ديدهء عاشق از يك نظرش بيش نديد
كاين چنين شور غم عشق به هم درفكند * آه اگر روزى آن پرده ز رُخ بر فكند