ملك الشّعرا ، محمّد تقى ( بهار ) خراسانى
شاهد بزم ازلى
باز در جلوهگرى شد صنمى ، جلوهگرى * دلبرى پردهنشين ، شاهِدَكى ، پرده درى
باخبر از همه وز عاشق خود بيخبرى * نكند در دل او نالهء عاشق اثرى
هيچ با ما دل او را سر احسان نبود * دل او ، او را گويى كه به فرمان نبود
دل من برده ز نو لعبت شيرين سخنى * شاهدى ، ماهرخى ، سرو قدى ، سيم تنى
رخ و بالايش چون نارى بر نارونى * دل من پيشش چون مرغى بر بابزنى
در همه گيتى امروز به خوبى سمر است * زانچه در خوبى انديشه كنى خوبتر است