زمزمهاى در دل شب مىكند * گمشدهء خويش ، طلب مىكند
وِردِ لبش زمزمهء دوست ، دوست * منتظر آمدنش ، اوست ، اوست
ديدهء من لحظه شمارى كند * تا به رخش آينهدارى كند
سنگرم از جلوه منوّر شدهست * دامنم از اشك ، مطهّر شدهست
اشك به شوق آمده يارى كند * در دل شب آينه كارى كند
ديده پر از اشك و دلم پر ز خون * يك دو قدم ماند ، فقط تا جنون
باز دل من ره سودا گرفت * كار جنونست كه بالا گرفت
نبض من آهنگ دگر مىزند * اين دل شب كيست كه در مىزند ؟
اى دل غافل به خدا اوست ، نيست ؟ * آنكه زد آهسته به در ، دوست نيست ؟