تا فرش عدل او شده زينت گر زمين * برچيده دست ظلم ، بساط ستمگرى
عاجز چنان قوى شده اكنون كه روُبهان * گستردهاند فرش ز نطع غضنفرى
جا كرده در جبلّت شاهين ز عدل او * و همى كه بود لازم طبع كبوترى
جودش بدان رسيده كه گر نسبتى دهم * دست جواد او را با ابر آزرى
بيچاره ابر از عَرق انفعال خويش * ريزد به خاك مايهء صد بحر اخضرى
بازم به مَدح او زده سر مطلعى ز صُبح * كان نظم مىكند به گهرها برابرى
اى شرع تو مروّج دين پيمبرى * زيب از تو يافته روش شرع گسرى
دعوىّ غبن عُمر كنند اهل روزگار * بر روزگار چون تو نشينى به داورى
يك دل كم است مهر تو را ز آنكه مهر تو * دارد هزار ذرّه چو اين مهر خاورى