تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
دست در ايّام ما ، هر چند دست بدعت است * شرع هم دارد ز تو دستى ولى در آستين
پشت محراب از فراقت مانده بر ديوار غم * چوب منبر بى تو چون حنّانه دارد صد حنين
چون صف مژگان چشم كور مىآيد به چشم * بى تو صفهاى نماز اى پيشواى شرع و دين
بى تو حرف وعظ در دلهاى غفلت پيشگان * گشته همچون آتش افسرده خاكستر نشين
از براى جُستجويت ، شوقها را صد ثنا * در فراق روزگارت صبرها را آفرين
خود نهان و پر ز فيضت عالمى چون بوى مشك * اى فداى خاك پايت ، صد هزاران مشك چين
همچو نور ديده‌ها از پرده بيرون نِه قدم * اى تو نور ديده‌هاى اوّلين و آخرين
بحر از هر موج دارد مصرعى دَر شأن تو * قطرهء ما چُون كند با مدحت اى شاه گزين
بر نيامد از سخن كارى كه من مىخواستم * دست شوق ما و دامان خموشى بعد از اين