ملّا محمّد رفيع واعظ قزوينى
نور مطلق
نيست در اقليم هستى اى دل محنت قرين * آنقدر شادى كه كس خندد به وضع آن و اين
چون رَحِم دان تنگناى دهر پر آشوب را * روز و شب مىبايدت خون خورد در وى چون جنين
پيش عاقِل ، يك دل پر درد باشد گوى چرخ * نزد دانا ، يك رُخ پُر گرد پَهناى زمين
شعلهسان گردن مكش از چرب نرميهاى او * آب شمشير است نرميهاى اين چرخ برين
همچو برگ گل سر خود گير ازين باغ خراب * از زمين و آسمان چون عافيت دُورى گزين
شاه اطلس بخش باشى يا گداى ژنده پوش * عاقبت چون ميروى ، خواه آن چنان خواه اين چنين